النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

یلدای امسال با النا

امسال اولین شب یلدایی بود که النا در کنارمونه النا خانم الان ٧ماهشه ناناز مامان دیگه بزرگ شده شب یلدا مصادف بود با تولد ابوالفضل پسر عمه مهناز بخاطر همین تصمیم گرفتیم هر کی یه غذایی درست کنه بریم خونه عمه مهناز چون جمعیت زیاد بود وعمه تنهایی خسته میشد اتفاقا اینجوری خیلی بهتر شد غذاها متنوع بود خیلی هم خوشمزه بودند یه عالمه خوردیم بعدم که آجیل ومیوه وبازی خلاصه خیلی خوش گشت   نوید -النا-مائده  عزیزم یلدات مبارک ...
17 دی 1391

بدون عنوان

النای ناز نازی من خیلی شیطون شده جدیدا دوست داره از همه چی سر در بیاره چون نمیذاره از بغلش  بلند بشم برم به کارام برسم چند روز پیش گذاشتمش تو روروئک اوردمش تو آشپزخونه پیش خودم ماشین  لباسشویی هم روشن بود دیدم بعد از چند دقیقه صدایی ازش نمیاد نگاه کردمش دیدم رفته بغل ماشین  لباسشویی داره اون تو رو نگاه میکنه منم فرصت رو غنیمت شمردم چند تا عکس یادگاری گرفتم      بزار ببینم چی تو اینه ؟ آهان فهمیدم    اینم چندتا عکس دیگه  مامانم کجاست ؟بدون اجازه من دوباره رفتی آشپزخونه  مامانی چقدر از من عکس میگیری بیا باهام بازی کن  وای فکر کنم جیش کردم مامان !...
17 دی 1391

اولین مروارید

عزیزم نمیدونی چقدر خوشحالم رفته بودیم خونه دختر خالم نسرین که بهت یه خیار داده بودیم بازی کنی وقتی خیارو ازت گرفتم دیدم چندجاش پوستش کنده شده بابایی گفت چه جوری کنده ؟بازم نفهمیدیم که عشقم دندون در اورده فرداش خونه عزیزینا عمه منیر که همیشه چک میکرد دندونای تورو فهمید به ما گفت خیلی خوشحال بودم تازه فهمیدم النای من راستی راستی بزرگ شده ولی تورو خدا زود بزرگ نشو این روزاتو خیلی دوست دارم شیرین کاریاتو بازیگوشیاتو عاشق همشونم النای ناز نازی روز ٢٤آذر ٩١ اولین مروارید سفید خوشگلش در اومد هوراااااااااااااااااااااااا   ...
9 دی 1391

بدون عنوان

النا خانم این روزا خیلی شیطون وبازیگوش شده خیلی به من وابسته شده نمیتونم به کارام برسم همش باید پیش خانم بشینم برنامه دکتر کپی رو خیلی دوست داره براش ضبط کردم روزی صدبار میبینه خودم دیگه حالم از دکتر کپی بهم میخوره تایواشکی تنهاش میذارم میرم اشپزخونه صدای جیغش در میاد منم بدو بدو میام پیشش خلاصه که کار این روزای من شده فقط در خدمت النا خانم بودن وبازی کردن ولی هرچی هم سخت باشه بازم این روزا رو دوست دارم چون تو رو دوست دارم عمه منیر واست یه تاپ شورتی خریده برات وصل کرد خیلی دوستش داری وقتی روش میشینی همش خودتو دولا میکنی به سمت پایین اینم از تاپ سواری النا ناز نازی ...
9 دی 1391

الناواولین محرم

امسال اولین محرم زندگی النا بود النا جونم دقیقا 6 ماهش شده واسش پارسال قبل از اینکه به دنیا بیاد    لباس سقایی خریدم ولی خیلی واسش کوچیکه به خاطر همین عمه منیر واسش یه لباس جدید خرید خیلی دوست داشتم میبردمت همایش شیرخوارگان ولی از اونجایی که النا اصلا حوصله شلوغی رو نداره ترسیدم خسته بشه واذیت بشه روز تاسوعا طبق روال هر سال رفتیم خونه عمه مهناز که نذر آش رشته داره النا هم سقا شده بود الهی قربونت برم که لباس سقایی خیلی بهت میاد عاشورا هم با بابا مرتضی رفتی دسته های عزاداری رو دیدی بعد هم که گشنت شده بود اومدی خونه غذا نوش جان کردی وبعد هم یه خواب خوش الهی همیشه سلامت باشی دخترم      النا ودخ...
9 دی 1391

بدون عنوان

النا خانوم 5ماهش تموم شده وقتی واسه واکسن 4 ماهگی رفته بودم بهداشت گفت که یه خورده وزنت کمه اخر 4ماهگی 5600 بودی فنچولی دیگه چیکار کنم منم عزممو جزم کردم که هر جور شده چاق بشی  به خاطر همین آخر 5 ماهگی اولین غذا رو بهت دادم اون لحظه قیافت تماشایی بود اولین قاشق فرنی رو که خوردی حالت بد شد ولی قاشقای دیگه رو با اشتها میخوردی خدا کنه که غذا رو دوست داشته باشی میمی که زیاد نمیخوری از بس بازیگوشی اینم النایی وقتی فرنی میخوره   را ...
18 آبان 1391

ببخش مرا واجازه بده من نیز باتو بزرگ شوم

النای من  فرشته معصوم کوچک که این روزها بزرگتر شدنت خبر از دنیای جدیدی میدهدکه قرار است تجربه کنی  النا آمدنت فقط برایم مادر شدن را نیاورد همه ارزشهای انسانی وهمه انچه آموخته بودم را فرا گرفت  تو فقط یک کودک در دامان من نیستی  تو گنجینه ای هستی که خداوند به امانت به ما سپرد ومن وپدر هر آنچه باید برای درخشش تو انجام میدهیم  اما میترسم ,میترسم محبتهاواحساساتم دری برویت ببندد میترسم آنقدر عاشقت باشم که عشق نباشد,بندی شوم نگذارم پرواز کنی  ناز من اگر روزی بر تو خروش گرفتم مرا ببخش  اگر روزی دریاچه صبرم دریا نشد تو صبوری کن  دنیای من ,آهنگ مادری من طوفانی نیست  ...
22 مرداد 1391

خاطره زایمان

روز 29 اردیبهشت بود همیشه دوست داشتم که اردیبهشتی بشی دکتر واسه 6خرداد وقت سزارین داده بود  از صبحش من یه خورده درد داشتم خونه عزیز بودیم اخه 1ماه آخر رفته بودم اونجا خلاصه اصلا فکر نمیکردم درد زایمان باشه  تا عصر که هی دردا بیشتر شد عمه اینا گفتن بریم بیمارستان یه چکاپ کنیم ضرر نداره رفتیم بیمارستان بانک ملی  اونجا یه خانم دکتر مهربون بود که دکتر شیفت بود معاینه کرد وگفت ضربان قلب جنین رو هم باید بگیریم خلاصه به مامان دستگاه وصل کردن وگفتن هر موقع تو تکون خوردی دکمه رو فشار بدم  بعد چند دقیقه دیدم خانم دکتر وپرستاره دارن با هم پچ پچ میکنن من نفهمیدم چی میگن تا اینکه بعد از یه  ربع خانم دکتر گفت نیم ساعت دی...
22 مرداد 1391